تبليغاتX
 کاش میشد اشک را تهدید کرد

شب های پر ستاره

سلام

امروز بعد از گذشت این همه مدت دارم تو وبلاگم مینویسم

چه روز های سختی رو این وبلاگ به خودش دیده روزهای سختی که کمر هر کسی رو خم میکرد ولی الان اون روز های سخت گذشته و روزهای شیرین جاش و گرفته

شب های بی ستاره تموم شده الان جاش تو شب هام یه عالمه ستاره داره میدرخشه

نمیدونم چطور باید از خدا تشکر کنم

میدونم که همه ی اینارو مدیون خدا و امام رضا هستم .

حالا دیگه صنم با منه دیگه صنم کناره منه

میدونم که تا آخر عمر با من میمونه میدونم دوستم داره

دیگه خوشبختی از این بالاتر هست؟؟؟

بخدا نیست.....

بزرگترین مشکل الان همون دلتنگی های دم به دمه که خیلی اذیتم میکنه

و هیچ راهی هم واسش پیدا نمیکنیم تا رفعش کنیم

میخوام از صنم بخوام اونم تو وبلاگ بنویسه

 

 


 

دل نوشته اي توسط دیوانه او در پنجشنبه 30 مهر1388 ساعت 14:13 موضوع | لینک ثابت


تولدی زیبا.....

سلام

هر کسی دنبال خبر میگرده بهش بگین

                          عشق داره بر میگرده

 

بعد از 14 روز غيبت بلاخره برگشتم

برگشتم تا يه دنيا مهر و تقديم كنم به همه باور هاي سبز و مهربوني كه مي اومدن تو وبلاگم

خوشحالم كه الان اينجام،

خوشحالم كه خدا منو قابل دونست و 10 روز منو تو بهشت خودش روي زمين راه داد و اجازه داد بهش نزديك بشم اجازه داد حسين رو بهتر بشناسم

خدايا ممنون ميدونم لياقت اين هديه ها رو نداشتم و ندارم ولي تو اونقدر مهربوني كه بنده هات رو پر رو كردي...

و من خوشحالم و با افتخار سرم رو بالا ميگيرم و ميگم

 

دنيا خداي من با منه....

 

و چيزي از اين بالاتر نيست......

امروز صنم واسم زنگ زد ..............

نميدونم چي بگم ، نميدونم چي بنويسم عادت به نوشتن اين جوري ندارم ،

خوشحالم كه خداي من اينجور نوشتن رو هم ميخواد به من ياد بده

امروز من خوشبخت ترين آدم دنيام

امروز صنم پشت تلفن به من گفت :

 

                                         **  آره‌  **

 

باورش يكم سخته بعد اين همه سختي بعد اين همه صبر آخرش خدا به من دادش.....

نمي دونم چي بنويسم فقط ميتونم بگم

خدايا شكرت واسه همه چيز...

دوست دارم حالا که خدا دوباره فرصت زندگی به من داده با تو کل با صنم شروعش کنم و تا آخرش پیش برم

 

پس از آن غروب رفتن اولين طلوع من باش

                        من رسيدم رو به آخر تو بيا شروع من باش

شب و از قصه جدا كن چكه كن رو باور من

                       خط بكش رو جاي پاي گريه هاي آخر من

اسمت رو ببخش به لب هام بي تو خاليه نفس هام

                       قد بكش رو باور من زير سايه بون دستام

خواب سبز رازقي باش عاشق هميشگي باش

                       خسته ام از تلخيه شب تو طلوع زندگي باش

من پر از حرف سكوتم خاليم رو به سقوطم

                       بي تو و آبيه عشقت تشنه ام كوير لوطم

نميخوام آشفته باشم آرزوي خفته باشم

                      تو نزار آخر قصه حرفم رو نگفته باشم

 

حالا میترسم خوشحالی شنیدن آره یه طرف  ترس از آینده هم یه طرف این ترس رو دوست دارم  باید برای این ترس یه کاری بکنم

باید حسین زود دست به کار بشه


 

دل نوشته اي توسط دیوانه او در جمعه 3 مهر1388 ساعت 14:33 موضوع | لینک ثابت


خدایا دوستت دارم.......

دیگه کم کم وقته رفتنه

من ۲۰ شهریور دارم میرم مشهد تا ۱ مهر هم نمیام ... واسه همتون دعا میکنم.. تواین شب های احیا منم یادتون نره ها

شما هم واسه من دعا کنید دعا کنید صنمم با عشق برگرده


سلام

 

نشد برم نشد نره نشد بخواد نشد بياد نشد

                            ولي شايد بشه واسم دعا كنيد زياد

از شما پنهون نكنم يه حرف هايي بهم زده

                            گفته همين روزها مياد اما هنوز نيومده

قصه داره تموم ميشه مثل تموم قصه ها

                          فقط واسم دعا كنيد اول خدا بعدم شما

 

بعضي وقت ها ميشينم فكر ميكنم به خودم به خدا

وقتي كاراي خودم يادم مياد وقتي يادم مياد خداي من واسم چه كار كرده ، يه جوري بغض گلوم رو ميگيره ميخواد خفه ام كنه ، يه حسي بهم مبگه بابا خداست ديگه ازش انتظار ديگه اي نميره؛ ولي آخه وقتي فكر ميكنم پيش خودم ميگم آخه در عوض چي خدا به من داره لطف ميكنه ......

خدا دوستت دارم ؛ عاشقتم عاشقتم عاشقتم...........

تو اين مدت يه چيزي ياد گرفتم با توكل ميتونيم هر كاري كنيم ، به خدا هر كاري . اگه توكل نباشه اگه خدا نخواد هر كاري كني نميتوني جلو بري

خدا يا ممنونم كه منو محتاج به خودت آفريدي ، فقط خودت....

خدا ممنونم كه منو به خودم اوردي تا بهت رو كنم و واسه خودم دعا كنم......

خدا ممنونم واسه اينكه اجازه دادي اين ماه رمضون درك كنم تو كي هستي.........

خدا ممنونم

الان موقعه اذونه بغض گلوم رو گرفته نميدونم چه حسيه ولي دوست دارم پر بكشم برم بالا ، بيام پيشت بهت بگم

خيلي مردي.........

خدا تو اين ماه رمضون به من خيلي چيزا داد خيلي چيزا كه من تو خوابم نميديدم در حدي نيستم كه شكر كنم چون در مقابلش اونقدر كوچيكم كه...

ولي سرم رو بالا ميگرم با افتخار ميگم

بابا خدام داره نگاهم ميكنه....دنيا خداي من حواسش به حسينش هست ،

امروز بهم يه هديه داد يه دنيا اميد

انگار صنم داره بر ميگرده يعني ميشه؟....؟....؟...؟......

 

 

ديگه نميتونم بنويسم...........


 

دل نوشته اي توسط دیوانه او در سه شنبه 17 شهریور1388 ساعت 0:59 موضوع | لینک ثابت


یه آپ عجیب....

سلام

شايد اين آخرين آپم باشه

اين آپم يه ذره عجيب غريبه

يه متن ديگه رو واسه آپم نوشته بودم كه حالا ميزارمش تو ادامه مطلب اگه خواستين برين ببينين ولي اين آپ بعد خوندن يه نظر اينجوري عوض شد

1- حرف حساب جواب نداره

2- خوشحالم كه حرفات رو زدي

3- كار 100% درستي كردي

اين آپ خيلي سخته آخه دارم يه حرف هايي توش ميزنم كه.....

يه مدت بود تصميم گرفته بودم كه ديگه آپ نكنم و تنها دليلش اين بود كه پيش خودم گفتم شايد صنم يه روز دوباره بياد تو اين وبلاگ و اونوقت از ديدن اينكه من هنوز دوستش دارم ناراحت بشه نميدونم چرا هيچ وقت تصميمم رو عملي نميكردم شايد واسه حس خود خواهي چون نوشتن آرومم ميكرد..

ولي به چه قيمتي ؟ قيمت ناراحتي اون؟

نه حاظر نيستم اين معامله رو بكنم

خدا منو ببخشه

           اگه صنم بخواد ديگه آپ نميكنم

ولي در مورد يه چيز هايي تو اين كامنت عجيب فكر كنم زود قضاوت كردين

من با كي قهر كردم ؟ من كجا بهونه ي صنم رو پيش بقيه گرفتم؟ نميتونم بهونه ي اونو حتي تو دل خودم بگيرم؟ كدوم چيز تو زندگيه من بوده كه مامان بابام بهم دادن تا من ديگه قهر نكنم؟ يعني من اينقدر بچه ام؟ اين حسينه؟؟؟؟؟

شايد خيلي زود قضاوت كردين... شايد حسين رو هنوز نشناختين

اينا كه ميگم نياز به توضيحات خيلي زيادي داره كه نگفتنش بهتره...

من به عشقم احترام ميزارم واسم مقدسه و نميزارم فراموش بشه چون فكر ميكنم هديه ي همون خدايي كه اون بالا نشسته و حواسش به حسينش هست با همه بدي هاش..

روز اول كه به صنم همه چيزو گفتم به اين اميد گفتم كه 2 تا عشق بزرگ كنار هم ميتونن همه مشكلات رو پشت سر بزارن ولي فهميدم يه عشق تنها وجود داره ، خداي من شاهده از صنم ناراحت نشدم ؛ حتي اون لحظه اي كه به من گفت نه؛

اگه بر فرض محال صنم بر ميگشت

اولين سوالم ازش اين بود كه چرا برگشتي؟ ؟ ؟

با تمام عطشي كه واسه بودن كنارش تو وجودم هست با همه عشقي كه احساس ميكنم تو قلبم نسبت به اون دارم، اگه ميفهميدم صنم از سر دلسوزس برگشته به خداي خودم قسم نميزاشتم بمونه ؛ عشق با ترحم زمين تا آسمون فرق ميكنه و

من از اين حس بيزار و متنفر

شايد اگه يه نفر ديگه به جاي من بود ( قدر من يكي رو دوست داشت) خيلي داغون ميشد من فكر كنم بد مقاومت نكردم ؛ البته اين نظر منه

بازم ميگم اگه صنم بخواد ديگه نمي نويسم به هيچ وجه...

و در آخر هم بگم به هيچ قيمتي اجازه نميدم عشقم فراموش بشه ؛ به هيچ قيمتي


ادامه مطلب

 

دل نوشته اي توسط دیوانه او در جمعه 13 شهریور1388 ساعت 3:14 موضوع | لینک ثابت


کسی غیر از تو نمونده اگه حتی دیگه نیستی.....

                                        تو جه

از موقعی که این آپ رو کردم تا الان داره پشت سر هم کامنت میاد که حسین نباید خودتو ناراحت کنی نباید شکستو قبول کنی و......!!!!

وخیلی هارو ناراحت کردم اولا ببخشید ولی ....

          به خدا من خیلی هم خوشحال و سرحالم.

ولی یه راه به ذهنم میرسه واسه خلاصی از این مشکل اونم تو آپم گفتم همین


سلام

شكستن ممنوع

اين روزها خيلي سرم شلوغه ، خيلي درگيرم

واقعا خسته شدم.....

این کارت رو واسه صنم سفارش داده بودم خوشحالم که آماده شده حالا میزارمش فقط واسه صنم فقط.......

دارم كم كمك فراموش ميكنم

یا من باید فراموش بشم یا صنم یکی باید فدا بشه

آره كم كم دارم فراموش ميكنم ولي نه صنم رو خوردم رو دارم فراموش ميكنم به يه موفقيت هايي هم رسيدم دارم سعي ميكنم حسين رو به طور كامل فراموشش كنم

ميخوام فقط يه جسم باشم بدون روح ؛ از روح چيزي جز ملالت و سختي نديدم چيزي جز عذاب و درد نچشيدم.

شايد جسم درد رو بفهمه ولي بعد يه روز جاش خوب ميشه

اگه مثله بچه كوچيك ها 2 بار جاي زخمت رو بوسش كني خوب ميشه

ولي وقتي روحت زخمي ميشه ديگه خيلي سخته زخمش التيام پيدا كنه خيلي سخته

پس ميخوام يه حسين بدون روح بدون عاطفه بدون احساس بسازم كه ديگه نفوذناپذير باشه سخته ولي ممكنه..

يادمه چند سال پيش يه اسم ام اس واسم اومد اون روز معنيش رو نفهميدم الان كه بهش فكر ميكنم ميفهمم چي گفته بود واسم فرستاده بودن

اميد را از كسي نگير شايد اين تنها چيزي باشد كه او دارد

 

من اين پايين نشستم سرد وبي روح

                        تو داري ميرسي به قله ي كوه

داري هر لحظه از من دور ميشي

                         ازم دل ميكني مجبور ميشي

تا مه راهو نپوشونده نگام كن

                        اگه رو قله سردت شد صدام كن

يه رنگه مرده از رنگين كمونم

                         من اين پايين نميتونم بمونم

منم اون كه تو رو داده به مهتاب

                        كسي كه روتو ميپوشونه تو خواب

كسي كه واسه آغوش تو كم نيست

                        ميخوام يادم بره دست خودم نيست

 

شايد يه تجربه ي جديد باشه

مرگ يك رويا كه خيلي زيبا بود و خیلی پاک بود

 


 

دل نوشته اي توسط دیوانه او در دوشنبه 9 شهریور1388 ساعت 14:18 موضوع | لینک ثابت


تو حسرت نبودنت من با خیالتم خوشم.....

سلام

 

دنياي اين روزهاي من

هم قدر تن پوشم شده

انقدر دورم از تو كه دنيا فراموشم شده

دنياي اين روزهاي من درگير تنهايي شده

تنها مدارا ميكنيم دنيا عجب جايي شده

هر شب تو روياي خودم آغوشت تن ميكنم

آينده ي اين خونه رو با شمع روشن ميكنم

در حسرت فرداي تو

تقويمم رو پر ميكنم

هر روز اين تنهايي رو فردا تصور ميكنم

هم سنگ اين روزهاي من حتي شبم تاريك نيست

اينجا بجز دوري تو ،چيزي به من نزديك نيست

هرشب تو روياي خودم آغوشت رو تن ميكنم

آينده ي اين خونه رو با شمع روشن ميكنم

                                             (داريوش)

 

 

اين شعر جديد داريوش رو خيلي دوست دارم

يه جورايي وصف حال خودمه واقعا از شنيدنش لذت ميبرم

اين چند مدت درگير امتحان هاي فاينال ترم تابستونم بودم ، خدا رو شكر خوب شد

حالا دوباره آزاد شدم دوباره ذهنم آزاد شده و آزادي ذهن من يعني پر كشيدن به يه و كنار يه نفر اونم كسي نيست جز........

تنهايي به خودي خود خيلي سخته ولي سخت تر از اون اينكه تو بين هزاران نفر احساس كني تنهايي.

واقعا تنهايي سخته كاش هيچ كس تو اين دنياي بزرگ احساس تنهايي نكنه

ديشب خواب صنم رو دوباره ديدم

 

دلم واسش تنگ شده

ولي دل من اجازه نداره تنگ بشه نبايد تنگ بشه نبايد واسه كسي بگيره نبايد نبايد نبايد........

چون اگه دل تنگ بشه چشم بهونه ميگيره و خدا نكنه بهونه بگيره مثل الان چشم هاي من اونوقت ديگه از پسش بر نمياي ، ولي چشم هاي من به زور عادت دارن الان دارم بهشون زور ميگم ، به دلم دارم زور ميگم ، نبايد دلتنگ بشه آخه صنم خوشش نمياد كسي واسش دلش تنگ بشه ....!!

آخ زندگي ، چند شب پيش ( 2 شب پيش ) داشتم برنامه ي ماه عسل رو نگاه ميكردم خيلي اتفاقي خيلي چون من اصلا علاقه اي به اين برنامه ندارم همين جور 30 مين قبل از اذون داشتم نگاه ميكردم ديدم يه دختر مهمون برنامست اولش نفهميدم جريان چيه يكم گوش دادم..

ميخكوبم كرد از جلو تلويزيون نميتونسم بلند بشم بغض گلوم رو گرفته رو نداشتم گريه كنم يه جورايي حرف ميزد به خدا دوست داشتم همون موقع زمين دهن وا ميكرد منو ميخورد

تو يه تصادف ثمره 6 ماه رفته بود تو كما و بعد با 1000 بد بختي الان به يه وضعيت تقريبا تقريبا نرمالي رسيده بود

واي اين دختر چه ايماني داشت احساس لذت ميكردم احساس ميكردم چقدر پاك بود

يه جمله اش خيلي روم تاثير گذاشت

گفت خدا به اونايي كه همه چيز ميده ميخواد ديگه صداش نكنن ميخواد ديگه برن دست از سر خدا ور دارن

ولي به اونا كه يه چيز هايي نميده چون دوست داره اون بنده اش بياد هي صداش كنه ميخواد صدي بنده اش رو بشنوه...

الانم دوباره اشك تو چشمام جمع شد

گفت : يه جورايي احساس خجالت ميكنم شما حساب كنين خدا همه چيز بهتون ميده در عوض هيچ !!!

واي الان كه دوباره يادم مياد دلم ميخواد داد بزنم و گريه كنم

يعن خدا دوست داره صداي منم بشنوه؟؟؟؟؟

واي ما چقدر بديم.....


 

دل نوشته اي توسط دیوانه او در جمعه 6 شهریور1388 ساعت 14:13 موضوع | لینک ثابت


مرسی خدا....

           خدای من بزرگتر از هر چیزیه که بشه وصفش کرد

                   خدای من هوای صنمم داشته باش

                                لطفا


سلام

واي باورم نميشه داره یه اتفاقات خوبی تو زندگیم میوفته یکیش رو که نمیگم و دومیش که الان فهمیدم

امام رضا منو طلبيد....شب ۲۳ ماه رمضون من تو حرمم!!....

الان اينقدر خوشحالم كه حد نداره فقط دلم ميخواد جيغ بكشم..

تقريبا يه ماه پيش چند نفر از دوستام مي خواستن برن مشهد به منم گفتن - من به يه سري دلايل كودكانه اي گفتم نه ! نميتونم بيام و....

فردا بعد ظهرش پشيمون شده بودم وحشتناك خلاصه گوشي رو ورداشتم زنگ زدم كه آقا منم ميام و اگه ميشه واسه منم بليط بگيرين..

خلاصه رفتن دنبال بليط گفت بليط تمام شد.......

مثل پتك خورد تو سرم خيلي ناراحت شده بودم به خدا

گذشت تا همين الان يكي از دوستام (امين) زنگ زد كه حسين يه خبر ميخوام بهت بدم گفتم بفرما گفت يه بليط جور شده!!!!!!!!

گفتم جان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه چطوري؟

گفت يكي از بچه ها اعزامش افتاده اون تاريخ به خاطر همين نميتونه بياد ميخواي بليط واست اكي كنم؟

گفتم حتما چرا كه نه

خلاصه ما هم رفتني شديم الان خيلي خوشحالم تو پوست خودم نميگنجم

خدايا شكرت خيلي مخلصيم

اين شعرم يكي از دوستام گذاشته بود به عنوان كامنت خيلي خوشم اومد ميخوام بزارمش تو اين آپم

قاصدک غم دار
     غم اوارگی و دربدری
           غم تنهایی و خونین جگری

             قاصدک وای به من همه ازخویش مرا می رانند

                                 همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند

                         مادر من غمهاست

                             قاصدک! دریابم روح من عصیان زده و طوفانیست
 
                        اسمان نگهم بارانیست

                                   قاصدک غم دارم

      غم به اندازه ی سنگینی عالم دارم

                                     قاصدک غم دارم

                   غم من صحراهاست

                          افق تیره ی او ناپیداست

                   قاصدک دیگرازاین پس منم و تنهایی

                               و به نتهایی خود در هوس عیسایی

                                        وبه عیسایی خود منتظر معجزه ای غوغایی
 
                           قاصدک حال گریزش دارم
    می گریزم به جهانی که در ان پستی نیست

  پستی و مستی و بدمستی نیست

 می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست

                      شاید ان نیز فقط یک رویاست


 

دل نوشته اي توسط دیوانه او در دوشنبه 2 شهریور1388 ساعت 16:16 موضوع | لینک ثابت


این حسین....اون حسین...

                   از اینکه عاشق صنمم شادم


طعم خيس اندوه و اتفاق افتاده

يه آه خدا حافظ يه فاجعه ي ساده

خالي شدم از رويا

حسي من از من برد

يه سايه شبيه من پست پنجره پژمرد

اي معجزه ي خاموش! يه حادثه روشن شو

يه لحظه،

فقط يه آه،

همجنس شكفتن شو

از روزن اين كنج خاكستري پرپر

مشغول تماشاي بيرون شدن من شو

برگرد كه برگشتن

از فاصله دورم كن

يه خاطره با من باش، يه گريه مرورم كن

از كركر بي رحم اين تجربه ي منسوز

پرواز رهايي باش به ضيافت ديروز

به كوچه كه پيوستي،

شهر از تو لبالب شد

لحظه، آخر لحظه،

شب عاقبت شب شد

 

سلام

اولين حرفم به عرفان:

آدم بايد مرد باشه خودكشي كاره آدم هاي ضعيفه ، آدم هايي كه تو زندگي ياد گرفتن مفت بخورن و بخوابن ،اگه اينقدر ضعيفي كه نميتوني از پس مشكلت هر چند بزرگ بر بياي راه درستي رو انتخاب كردي پس يه دقيقه هم شك نكن.........

--------------------------------------------------------------------------------------------

تكرار تكرار تكرار

مشق من اين مدت همين بوده روزي 100 برگ با خودكار قرمز بنويسم ( تكرار ) هروز 100 برگ....

خسته شدم از اين مشق يه تكليف ديگه ميخوام بنويسم

ولي متاسفانه استاد من كلمه اي به جز همين رو بلد نيست.. وقتي ازش ميخوام كه سر مشقم رو عوض كنه ميگم بابا من از اين كلمه خسته شدم ميگه:

......حقته........

نميدونم اين چه حقيه كه گردن من افتاده ولي اجباره ؛

ديشب مامانم داشت باهام حرف ميزد آخ قربونش برم فهميده بود كه خيلي عوض شدم بهم گفت من اگه پسرم رو نشناسم كه ديگه مادر نيستم ، من ميدونم چته ميدونم طرفت كيه !! گفتم نه مامان جون اشتباه ميكني

خلاصه از ما انكار از اون اصرار كاش دل منم مثل دل همه مادرا پاك پاك بود

ماه رمضان داره شروع ميشه

ماه قشنگيه ، يادش به خير ، هميشه از اين ماه نهايت استفاده رو ميكردم كه از خدا صنم رو بخوام شب هاي قدر، سر نمازام و... ياد آوريش واسم جالبه

يه جورايي پلكم رو قلقلك ميده..

ديشب داشتم كتاب ميخوندم يه لحظه كتابم رو گذاشتم رو صورتم تا چشمام استراحت كنن

نميدونم چي شد كه خوابم برد

اين چند مدت وقتي خوابم ميبره بدون استثنا خواب ميبينم ، خواب ترسناكي بود يهو از خواب پريدم به ساعتم كه نگاه كردم ديدم ساعت3 صبح شده

اومدم تو حياط نشستم هوا بدك نبود يه باد كوچولويي هم مي اومد ، آسمون خيلي خوشگل شده بود من اغلب شب ها تا دير موقع بيدارم ولي هيچ وقت نميشه بيام زير سقف خونه ي خدا بشينم و بهش نگاه كنم ديشب خيلي دلم واسه خودم تنگ شده بود. آره دلم واسه حسين شاد و سر حالي كه همه ميشناختن تنگ شده بود نشستم تو موبايلم ويژگي هاي اون حسين رو با اين حسين نوشتم.. خيلي جالب بود بعضي هاش خنده دار بود بعضي هاش اشك خودم رو در اورد!!!!

خواستم همون موقع بلند شم بيام كامپيوترم رو روشن كنم و واسه خودم بنويسم ولي ديدم نميتونم از آسمون دل بكنم واقعا دل كندن از آسمون تو اين شرايط كار سختي بود خيلي زيبا شده بود ، دفتر خاطراتم رو در اوردم يه نگاه بهش كردم چندتا ورق زدم؛ چه روز هايي بود، يادش به خير ، رسيدم به عكسي كه خودم از صنم كشيدم .(۲۱/۱۱/۱۳۸۶). جالب بود يه لحظه لبخند رو لبم نقش بست، يادم مياد با چه شوقي عكسش رو نقاشي كردم بدك نشده بود ولي واقعا با خودش تفاوت داشت ولي جالب بود ، دوباره رفتم سراغه موبايلم نگاه تفاوت ها كردم غير قابله چشم پوشي بود ، نميشد ازش چشم پوشيد يه لحظه يكي در گوشم گفت ارزشش رو داره؟ رفتم تو فكر...

ارزشش رو داره؟ ؟ ؟ اين همه تغيير اين همه سختي واقعا ارزش داره؟ چند لحظه رفتم تو فكر تا يه لحظه اسكرين سيور موبايلم روشن شد كه يه (s) بزرگه ، دوباره خندم گرفت پيش خودم گفتم آره ارزشش رو داره و داشت درسته آرزوي با صنم بودن ديگه واسه هميشه ناكام موند ولي خود آرزو هنوز هست هنوز پابرجاست هنوز حسين عاشقه و هنوز به اينكه عاشقه صنمه مغروره...

همين طور داشتم به خودم به زندگي و به صنم فكر ميكردم يه لحظه يه صدايي اومد به خودم كه اومدم ديدم ساعت 4.15 شده، سريع دفترام رو ورداشتم و رفتم تو تختم هنوز كتابم نيمه باز بود.. خوابيدم...

فردا ميخوام روزه برم يعني از فردا داريم ميريم مهموني؟ كاش قبولمون كنه...

آخ دير شد من بايد برم

يه عالمه تكليف دارم كه ننوشتم

تكرار ... تكرار .... تكرار .... تكرار ......


 

دل نوشته اي توسط دیوانه او در جمعه 30 مرداد1388 ساعت 20:29 موضوع | لینک ثابت


کاش بشه برم.....

با همه التماس من نشد ديگه نره سفر

                         شعرام به جز اون روي هر ديوونه اي گذاشت اثر

نشد برم بغل بغل واسش شقايق بچينم

                        نه اينكه من نخوام برم نذاشت گل هارو ببينم

اما نشد قسمت ما يه لحظه ي روشن و خوش

                        پيغام واسش فرستادم بيا بازم منو بكش

نشد كه نشكنه بازم اين چيني شكستني

                       هيج جاي دنيا نديدم عجب چشماي روشني

باور نكرد يه مژه اش رو به صدتا تا دريا نميدم

                       يه تار مو خواستم نداد گفت به تو دنيا نميدم

راست ميگه هر چي اون بگه من كجا و ديوونگي

                      چه جور به حرفش گوش كنم اون گفت بچسب به زندگي

نشد يه بارم برسم به آرزوهاي محال

                     يه خاطره مونده برام با يه سبد ميوه ي كال

نشد يه كاري بكنه كه بدونم دوستم داره

                     آتيش گرفتم و يه بار نگاهم نكرد بگه آره

نشد يه بار حرف بزنه نزاره پاي سرنوشت

                     نشد يه شب نگم خدا الهي كه بره بهشت

نشد شبي يه بار واسش يه فال حافظ نگيرم

                     نشد تو روياهام براش روزي هزار بار نميرم

قصه داره تموم ميشه مثل تموم قصه ها

                     فقط واسم دعا كنيد اول خدا بعدم شما

 

سلام

امروز نيومدم زياد بنويسم

اصلا دل و دماغ نوشتن رو زياد ندارم يكم خسته ام شايد يه سفر رفتم . معلوم نيست

وقتي به وقايع گذشته نگاه يه جورايي ميرم تو فكر ، اين همه عاشقي اين همه دوست داشتن ، اين همه چشم رو پاك نگه داشتن به اميد اينكه يه صنم تو دلت داري همش به جايي ختم ميشه كه صنم شب عروسي به من بگه

انشالله روزي خودت باشه.............

شايد هيچ وقت نميدونست و نميدونه كه اين چند كلمه واسه من چه دردي رو به همراه مياره ،

يه جمله خيلي قشنگ تو سر برگ وبلاگ راز سكوت ديدم خيلي به دلم نشست:

حال من ماندم و تنهايي اين راز سكوت ، كاش در لحظه ي ديدار نميخنديدم........

بايد برم ولي نميدونم كجا حس سر درگمي دارم اونم زياد ، يه جاي اين دنيا بايد باشه كه به من آرامش بده

از خودم خسته شدم به خدا نميدونم چطور روزهام رو سپري ميكنم ثانيه هام به زور همديگه رو هل ميدن تا برن جلو وقتي يه ثانيه ميگذره يه نفس راحت ميكشم چون احساس ميكنم به رفتن نزديك تر شدم

حالم خوب نيست حواسم تو اين دنياي زشت نيست، ديروزمامانم رو رسوندم خونه خالم داشتم برميگشتم يكدفعه يه ماشين اومد كنارم چند تا فحش به روندم داد و رفت تعجب كردم ولي ديدم چند ماشين ديگه هم بوق زدن و رد شدن يه ماشين ديگه گرفت كنارم و ميخواست يه چيز بهم بگه كه ديدم امير حسين دوستمه ،گفت حسين چت شده؟ گفتم واسه چي؟ ؟ ؟

گفت پسر داري با سرعت 20 تو باند سرعت ميري پشت سرت رو نگاه كن يه نگاه كردم ديدم واي چقدر ماشين!!!!

اصلا من حتي يه ذره هم صداي بوق ماشين هارو نشنيده بودم حتي نور چراغ بالا ها ، امير فكر كرده بود چيزي خوردم....دلم ميخواد اينا همش تموم بشه ولي انگار نميششه بايد يه بار ديگه متولد بشم تا بشه اينارو فراموشش كرد

ديشب داشتم نظرات وبلاگم رو چك ميكردم يه عالمه نظر خصوصي مونده بود رو دستم كه همه ازم سوال كرده بودن در مورد خودم در مورد صنم در مورد نوع رابطمون و .... حالا سعي ميكنم يه جورايي جواب بدم . اول جواب هدايت عزيزم رو ميدم ،ناراحتي و دلگيريه من واسه رفتنه صنمه واسه اينه كه بعد از 4 سال عاشقي تو يه شب تمام دنياي منو تيره و تار كرد و رفت ، درسته كه اون رفت و دنياي منو با خودش برد ولي من همون طوري عاشقشم و حتي يه ذره هم نسبت به اون سرد نشدم نه دلم ميخواد و هم نميتونم فراموشش كنم ، و در مورد شب عروسي ببين عزيزم من تو اون 4 سال با صنم آشنا بودم همديگرو ميشناختيم همديگرو ميديدم (البته خيلي كم) با همديگه هم رابطه ي خوبي داشتيميه جور صميمي بوديم من عاشق صنم بودم ولي صنم نميدونست نميدونست عاشقشم نميدونست يه دل اين گوشه واسش ميميره و هر روز و هر شب واسش تنگ ميشه ، تا همين امسال بهش گفتم و همه چيز خراب شد اون فهميد دوستش دارم بهش گفتم كه عاشقشم و اون باور نكرد و رفت اون منو بعنوان يه عاشق قبول نداره و ازم خواست دو تا آشناي معمولي بمونيم خيلي سخته..........

ممنون از همه اونايي كه حسين و دلش واسشون مهمه و لطف ميكنن و ميان پيشم حرف هاي شما يه جور تسكيه واسه من...........


 

دل نوشته اي توسط دیوانه او در پنجشنبه 29 مرداد1388 ساعت 15:3 موضوع | لینک ثابت


هنوز عاشقشم.....

                  خدا گوش كن

                                     هنوز عاشقشم

سلام

نميدونم چه حسيه احساس ميكنم افسرده شدم دوست دارم همش بخوابم، ديگه نه باشگاه ميرم نه گيتار ميزنم نه درس ميخونم ، ذهنم خيلي درگيره، هر وقت چشمام رو ميبندم و ميخوابم خواب صنم رو ميبينم خواب ميبينم خدا يه كاري واسم كرده و صنم برگشته با شوق بلند ميشم ولي وقتي بيدار ميشم ميبينم هنوز حسين تنها ، تنهاست،

يادمه با خدا خيلي حرف زدم بهش گفتم گفتم خدا جونم چقدر صنم رو دوست دارم براش گفتم اگه نباشه ميميرم، مطمئنم گوش ميداد، هرچي بهش گفتم خوب قول بده صنم رو به من ميدي جوابي نداد، گفتم خوب شايد رسم نيست خدا قول بده

پيش خودم گفتم خدا كه ميبينه من چقدر دوستش دارم حتما كمكم ميكنه. خدا كه اشكام رو ديده حداقل به حرمت اين اشك ها نميزاره دلم بشكه

ولي شكست.....

فكر نميكردم جدايي اين همه سخت باشه هر وقت به اين فكر ميكردم كه امكان داره به صنم نرسم يه حس عجيب تموم وجودم رو پر ميكرد يه حس پر از استرس و فشار آخرش به اين مييرسيدم كه بهتره به جدايي اصلا فكر نكنم آخه از جدايي خيلي ميترسيدم ، هميشه به خودم اميد ميدادم ميگفتم يه روز بلاخره صنم ماله من ميشه.

هيچ وقت فكر نميكردم بايد تنها بشينم و براي دل تنهاي خودم بنويسم،

الان عكس صنم جلومه .....

چيزي نگم بهتره.........................

كاش ميفهميدم دليل اين همه اتفاقات عجيب غريب رو تو زندگيم كاش از كار خدا سر درميوردم كاش...

كاش ميفهميدم چرا منو اينجوري ديوونه ي صنمي كرد كه حتي يه ذره هم منو دوست نداره،

دوست نداشتم عشقم به اينجا برسه دوست نداشتم يه روز با حسرت به عكس تك ستاره ي زندگيم نگاه كنم دوست نداشتم كه ثانيه هام رو با تنهايي سپري كنم..

هر كسي منو ميبينه فكر ميكنه ديوونم ديوونه ي تو هستم درد وبلات به جونم

هر كي مياد تو وبلاگم يا بيرون از داستان عشقم با خبره

ميگه حسين بسه ، چقدر ميخواي خودت رو زجر بدي ؟ چقدر ميخواي پاي اين عشق يه طرفه ي ناكام بموني؟ فكر ميكني ارزشش رو داره؟ و . . . . . . .

ولي جواب حسين به همه اون دوستايي كه اينا رو بهش ميگن:

عشق مقدسه ، معشوق مقدسه و پاك و عاشق زجر ديده و سخت و زبر

بايد پاك بشي بايد جلا داده بشي تا اونوقت تازه بشي عاشق ، اونوقت ديگه بايد منتظر بموني تا ببيني معشوقت جنس عشقت رو مرغوب ميدونه يا نه؟

صنم من عشق منو قبول نداشت ، به خاطر همين رفت باور نكرد دوستش دارم ؛

رفت...................

و من موندم بدون صنم ،موندني كه ديگه موندن نيست يه جسم تنها بدون روح با شادي هاي خيلي خيلي زود گذر،

و تنها با يه اميد اونم اينكه صنم من شاد باشه و سلامت،

چي كار كردي كه با قلبم

به خاطر تو بي رحمم

تو ميخندي چه شيرينه

گذشتم تازه ميفهمم تازه ميفهمم

نميرسه به تو حتي صداي من

تو خوشبختي همين بسه براي من

صنم من اين ارزش رو داشته و داره ارزش اين رو داره كه تا آخر عمر به خاطر رفتنش حسرت بخورم صنم اين ارزش رو داشت و داره كه واسه يه نگاهش سالها دعا كنم..

سخته جدايي سخته اينكه ببيني تمام عمرت تمام زندگيت داره ميره و تو ديگه نميتوني كاري كني. اينقدر از كلمه ي كاش استفاده كردم كه ديگه از اين كلمه خسته شدم

ولي دست بشر بسته وقتي دستش به جايي نميرسه مجبوره همش آرزو كنه،

ديوونش ميمونم عاشقش ميمونم واسش هر شب دعا ميكنم و تا هميشه ي هميشه دوستش خواهم داشت

                  خدا گوش كن

                                     هنوز عاشقشم


 

دل نوشته اي توسط دیوانه او در دوشنبه 26 مرداد1388 ساعت 15:35 موضوع | لینک ثابت


ميزان راي ملت بود يادش به خير